داستان های از بزرگان و منابع جدید قدیم
نويسندگان
سید رضا هاشمی

جوان ثروتمندی نزد عارفی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست ...

عارف او را به کنار پنجره برد و پرسید: چه می بینی؟

گفت: آدم هایی که می آیند و می روند و گدای کوری که در خیابان صدقه می گیرد.

بعد آینه بزرگی به او نشان داد و باز پرسید: در آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی؟

گفت: خودم را می بینم !

عارف گفت: ولی دیگر دیگران را نمی بینی !

آینه و پنجره هر دو از یک ماده ی اولیه ساخته شده اند و آن چیزی نیست جز "شیشه"

اما در آینه لایه ی نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی

این دو شی شیشه ای را با هم مقایسه کن :

وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آنها احساس محبت می کند.

اما وقتی از جیوه (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند !

تنها وقتی ارزش داری که شجاع باشی و آن پوشش جیوه ای را از جلو چشم هایت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری ...


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:32 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0



روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.

فرشته گفت: اين سه امتياز.

مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.

فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.

فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد! 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:32 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی!

هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت:

 

خانم جوان در دل گفت: از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم

 

مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت

 

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم

 

ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است. در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را ببوسد و به زنرال سیلی بزند

 

زندگی کوپه قطاری است و ما انسانها مسافران آن. هرکدام از ما آنچه را می بینم و می شنویم بر اساس پیش فرضها و حدسیات و معتقدات خود ارزیابی و معنی می کنیم. غافل از اینکه ممکن است برداشت ما از واقعیت منطبق بر آن نباشد.

ما میگوییم حقیقت را دوست داریم اما اغلب چیزهایی را که دوست داریم، حقیقت می نامیم


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:31 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

جینی دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود…

یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می خواست. پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.

مادرش گفت : ” خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده ، خوب چه کار می توانیم بکنیم!

من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک لیست مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن کارها می توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر کلانت هم برای تولدت چند دلار تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه. “

جنی قبول کرد… او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش برایش پول هدیه می دهد. بزودی جینی همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را بپردازد.

وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت. همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می ‌کرد حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!

پدر جینی خیلی دخترش را دوست داشت. هر شب که جینی به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی کرسی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی را برایش می خواند. یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدرجینی گفت :

- جینی ! تو من رو دوست داری؟

- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش برای تولدم به من هدیه دادی رو خودت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می توانی در مهمانی هات دعوتش کنی، قبوله ؟

- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت : ” شب بخیر عزیزم.”

هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خواندن داستان، از جینی پرسید :

- جینی ! تو من رودوست داری؟

- اوه، البته پدر! خودت می دانی که عاشقتم.

- پس او گردن بند مرواریدت رو به من بده!!!

- نه پدر، گردن بندم رو نه ، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او موهایش خیلی نرم و لطیفه ، می توانی در باغ با او قدم بزنی ، قبوله؟

- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست…

و دوباره روی او را بوسید و گفت : ” خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی. “

چند روز بعد، وقتی پدر جینی آمد تا برایش داستان بخواند، دید که جینی روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.

جینی گفت : ” پدر، بیا اینجا “ ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش را باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش داد.

پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک قوطی مخمل آبی بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل قوطی، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را نگهداشته بود.

او منتظر بود تا هر وقت جینی از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد، آن وقت این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد…

 

« این مسأله دقیقاً همان کاری است که خدا در مورد ما انجام میدهد!

او منتظر می ماند تا ما از چیزهای بی ارزش که در زندگی به آن ها چسپیدیم دست برداریم، تا آن وقت گنج واقعی اش را به ما بدهد.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:30 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .

 

 ماهي اگر دهانش را بسته نگه دارد، گرفتار نمي شود. شیخ بهایی

 

عشق، به وجود آورنده اعمال زیباست. احساس اجبار به فداکاری، لازمه زندگیست. یک عمل درست، بهتر است از هزار نصیحت.

 

همیشه هر چیزی را که دوست داریم بدست نمی‌آوریم، پس بیاییم آنچه را که به دست می‌آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود، بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

 

انسانهای بزرگ دو دل دارند؛ دلی که درد می‌کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

عشق در لحظه پدید می آید و دوست داشتن در امتداد زمان و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

 

اینجا در دنیای من، گرگها هم افسردگی مفرط گرفته‌اند دیگر گوسفند نمی‌درند به نی چوپان دل می‌سپارند و گریه می کنند...

 

می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان‌ها که: پدر تنها قهرمان بود، عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد بالاترین نــقطه‌ى زمین، شــانه‌های پـدر بــود ... بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند .تنــها دردم، زانوهای زخمـی‌ام بودند. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازی‌هایم بـود و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!

 

این روزها به جای" شرافت" از انسان ها فقط" شر" و " آفت" می بینی !

 

می‌دونی"بهشت" کجاست ؟ یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب! بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری...

 

ماندن به پای کسی که دوستش داری قشنگ ترین اسارت زندگی است !

 

می کوشم غــــم هایم را غـــرق کنم اما آنها یاد گرفته اند شــنا کنند ...

 

مگه اشك چقدر وزن داره...؟ که با جاري شدنش، اينقدر سبک مي شيم...

 

 اگر کسی به تو لبخند نمی زند علت را در لبان بسته خود جستجو کن

 

همیشه رفیق پا برهنه‌ها باش، چون هیچ ریگی به کفش شان نیست

 

با تمام فقر، هرگز محبت را گدایی مکن و با نمام ثروت هرگز عشق را خریداری نکن

 

هر کس ساز خودش را می زند، اما مهم شما هستید که به هر سازی نرقصید

 

اگر رنجی نمیبردیم هرگزمهربان بودن را نمیآموختیم . . .


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:30 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

- بيهوده متاز که مقصد خاک است

 

- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن

 

- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم

 

- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن

 

- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود

 

- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود

 

- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم

 

- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست

 

- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است

 

- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد

 

- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد

 

- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀ‌خود ، قلبي كودكانه داشته باشد

 

- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی

 

- با گذشت سالها میرویم از یادها . کي بماند برگ کاهي در ميان بادها

 

- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است

 

- هيچوقت نمی‌توانيد با مشت گره ‌کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد

 

- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد

 

- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني

 

- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد

 

- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:29 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

اگـر امـشب هم از حوالی دلم گذشتـی، آهسته رد شو غم را با هزار بدبختی خوابانده ام...

 

وقتی همه با من هم عقیده می شوند، تازه احساس می کنم که اشتباه کرده‌ام!!! اسکار وایلد

 

سخت است فهماندن چیزی به کسی که برای نفهمیدن آن پول می گیرد.احمد شاملو

 

خواجه عبدالله انصاری فرمود: بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است، و روزه فزون داشتن، صرفه‌ی نان است و حج نمودن، تماشای جهان است. اما نان دادن، کار مردان است...

 

به کوچه‌ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج می شد؛ به من گفت: نرو که بن‌بسته! گوش نکردم، رفتم. وقتی برگشتم و به سر کوچه رسیدم؛ پیر شده بودم!!!

 

به سرآستین پاره کارگری که دیوارت را می‌چیند و به تو می‌گوید ارباب، نخند!

 

آدما گاهی لازمه چند وقت کرکره شونو بکشن پایین یه پارچه سیاه بزنن درش و بنویسن:کسی نمرده فقط دلم گرفته.

 

آدم ها برای هم سنگ تمام می گذارند.اما نه وقتی که در میانشان هستی، نه...

آنجا که در میان خاک خوابیدی؛"سنگ تمام" را می گذارند و می روند ...!


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:28 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

پیمانی که در طوفان با خدا می بندی، در آرامش فراموش نکن!

 

توی جاده‌ای که انتهاش معلوم نیست پیاده یا سواره بودن فرقی نمیکنه اما اگر كسي باشه که تنهات نذاره بی انتها بودن جاده آرزوت میشه...

 

 ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺭﻭ نکن ... ﺍﺳﯿﺮ ﻧﻤﯽﺷﻮﺩ... سیـــر ﻣﯽﺷﻮﺩ.

 

 بــه کــوتــاهــی آن لحــظــه شــادی کــه گذشــت، غصــه هــم خــواهــد رفــت.. سهراب سپهری

 

بعضــــــی وقتا چیـــــــزی مینویسی فــــــقط برای یک نفـــــــر امـــــــا دلت میگیرد وقتی یـــــــادت می افتد که هـرکسی ممکن است بخــــــواند جــــــــز آن یک نفـــــــــر.

 

 سرانجام منی، حتی اگه دستات رو گم کردم. یه عهدی با من و جاده است که بی تو بر نمیگردم.

 

 هرکس به طریقی دل ما می‌شکند اما تو خیلی خلاقیت به خرج دادی.

 

 حتی آنگاه که بدون امید زندگی می کنیم هم آرزوهایی داریم ... دانته

 

  روزها یکی پس از دیگری میرود و من هنـــــوز منتظر فردا هستم!

 

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی چون زمانی که از دستش بدی مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی اون دیگر صدایت را نخواهد شنید!

 

 تنـــها بـــودن بهـــتر از اینـــه كـــه پهـــلوی عشـــقت بشـــینی و احســـاس تنـــهایی كنـــی...!

 

 معذرت خواهی؛ همیشه به این معنا نیست که تو اشتباه کردی، و حق با یکی دیگه است. . . معذرت خواهی؛ یعنی اون رابطه شاید بیشتر از غرورت برات ارزش داشته.

 

زمـــــان، غارتـــــگــر غـــریبـــی اســــت...


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:27 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

انسان پدیده ای غریب است: به فتح هیمالیا می رود، به کشف اقیانوس آرام دست میابد، به ماه و مریخ سفر می کند، تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند و آن دنیای درونی وجود خود است . . .

 

خانه ات را برای ترساندن موش، آتش نزن. مثل فرانسوی

 

مرگ انســـان زمـانیســت که نـــه شـــب بهانــه ای بـرای خـــوابـیـدن دارد و نـــه صـــبح دلیلی بـرای بیــــدار شــــدن . .

نه هر چشم بسته ای، خواب است؛ و نه هر چشم بازی، بینا . . .

جــــاده هـــای زنــــــدگـی را خـــدا هـــمـوار میـکــنـد .کــــــار مــــا فـــقـــط بـــــرداشــــتـن ســـنــگ ریـــــزه هـــاسـت . . .

دوست داشتن یک موجود در این است که پیر شدن با او را بپذیریم . آلبر کامو

مردمی را دیدم برای داشتن ظاهری زیبا، وقت و هزینۀ زیادی صرف می کردند اما برای داشتن ذهنی زیبا، هیچ . . .

دوست داشته باشید کسانی را که به شما پند میدهند نه مردمانی که شما را ستایش میکنند . . .

یکی از فرق های انسان با خدا این است که انسان تمام خوبیها را با یک بدی فراموش میکند

ولی خدا تمام بدیها را با یک خوبی فراموش میکند . . .

بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید آنچه اصل است، از دیده پنهان است . . .

بــــــه یــــاد داشـــتـه بـــــاش :آیـــــنـده کــــتـابـی اســت کـــه امــــروز مــــی نـــــویــسی

پـــــس چــــیـــزی بــــنـویـــس کـــه فـــــردا از خــــوانــدن آن لـــــذت بــــبـری . . .

آنان که قدرت را با پول می خرند، عدالت را هم با پول می فروشند . . .

اسب اصیل هیچ گاه به دیگر اسب ها در طی مسابقه نگاه نمی کند بلکه تمام توجه خود را روی سریع تر دویدن معطوف می کند . . ..

اینجا مهم نیست چه باشی، مهم آن است از تو چه بگویند . . .

برآنچه گذشت، آنچه شکست، آنچه نشد،حسرت نخور، زندگی اگر آسان بود با گریه آغاز نمیشد . . .

هنر بزرگ، هنر فاصله‌هاست آدم، زیادی نزدیک باشد می‌سوزد، زیادی دور، یخ می‌زند باید نقطه‌ی درست را پیدا کرد و در آن ماند. کریستین بوبن

اگر بر ناتوان خشمگین شوی دلیل بر این است که قوی نیستی . . .

آدمــیـزاد هــرگــز نـمـی‌فـهـمـد که تــا چــه انـــدازه عـــاشــق اســت مــگـر زمـــانــی کــه بــکـوشــد دیــگـر عــاشــق نـبـاشــــد . . . هریت بیچر استو

با هیچ کس نبودن بهتراست از حضور اشتباه درکنار کسی بودن . . .

شاید چالاک‌ترین انسان نباشم شاید بالا بلندترین یا نیرومندترین نباشم شاید بهترین و زیرک‌ ترین نباشم اما قادرم کاری را بهتر از دیگران انجام دهم و این کار ، هنر ” خود بودن ” است . . آدما به اندازه کمبودهاشون دیگران رو آزار میدن . . .

آنـچـه مـردم را دانـشمند مـی کـند، مــطالبی نـیست کـه می خـوانـند، بــلـکه چـــیـزهـایـی اســت کـه یــاد مـی گــیـرنـد . . .

هرگز شادی آدمها را از میزان خنده‌هایشان نسنجید هرگز تنهایی آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نکنید . . .

سکوت هرکز اشتباه نمیکند و هرچه طولانی تر باشد ، بهتر فضاوت میکند.


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:27 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0

ابن سینا: من در میان موجودات از گاو خیلی می‌ترسم. زیرا عقل ندارد و شاخ هم دارد! لشکر گوسفندان که توسط یک شیر اداره می‌شود، می‌تواند لشکر شیران را که توسط یک گوسفند اداره می‌شود، شکست دهد. ((نارسیس)) مدتها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت، خیلی کثیف می‌‌شوی و مهم‌تر آنکه خوک از این کار لذت می‌برد. "جورج برنارد شاو" آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق میگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است زیرا او دیگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور میکند.

(مونتسکیو) دنیا جای خطرناکی برای زندگی است. نه به خاطر مردمان شرور، بلکه به خاطرکسانی که شرارتها را می بینند و کاری درمورد آن انجام نمی دهند.* انیشتین

بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی...... نلسون ماندلا

یادمان باشد بعضی هایمان شانس گفتن کلماتی را داریم که برخی دیگر حسرتش را

مثل : بابا، مامان، پدربزرگ.... مرد به این امید با زن ازدواج میکند که زن هیچگاه تغییر نکند ، زن به این امید با مرد ازدواج میکند که روزی مرد تغییر کند و همواره هر دو ناامید میشوند.

"آلبرت انیشتین" روان‌نژندها توی آسمان، قصرها می‌سازند.

 

 روان‌پریش‌ها توی آن‌ها زندگی می‌کنند. روان‌پزشک‌ها می‌روند اجاره‌ها را می‌گیرند. جملۀ «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.»، از مقدس‌ترین عباراتِ دنیاست. فکر می‌کنم کسانی که روزی این جمله را از کسی می‌شنوند، جزء آدم‌های خوش‌شانس دنیا به حساب می‌آیند. «نگران نباش، درست‌اش می‌کنیم.» خود فریبی به این صورت بیان شده است که انگار روی وزنه‌ای ایستاده‌اید تا

خود را وزن کنید، در حالی که شکم‌تان را تو داده‌اید. چارلز استیون هامبی

بچه‌دار شدن تصمیم خطیری‌ست. با این تصمیم می‌گذارید که قلب‌تان تا ابد جایی در بیرون و دوروبر تن‌تان به سر برد. / الیزابت استون

می‌شود از امشب قانون تازه‌ای در زندگی بنا بگذاریم؟ همواره بکوشیم قدری بیش‌تر از نیاز، مهربان‌ باشیم.جی.‌ام. بری

شاید چشم‌های ما نیاز داشته باشند که گاهی با اشک‌های‌مان شسته شوند، تا بار دیگر زندگی را با نگاه شفاف‌تری ببینیم. / الکس تان

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند

انتوان چخوف

 

  جهان سوم جایی است که هر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند، خانه‌اش خراب می‌شود و هر کسی بخواهد خانه‌اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد. محمود حسابی

 

 مردم دو دسته‌اند، یا گول می‌خورند یا گلوله

 

از دفتر خاطرات یک دیکتاتور

 

 من هیچ راه مطمئنی به سوی خوشبختی نمی شناسم. اما راهی را می شناسم که به ناکامی منجر می شود. گرایش به خشنود ساختن همگان

افلاطون

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن، چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدمها رد میشی

 

 

 


ادامه مطلب

 
 
[ جمعه 10 شهریور 1396  ] [ 8:26 PM ] [ سید رضا هاشمی ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By Rasekhoon :.

تعداد کل صفحات : 22 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آمار سایت
كل بازديدها : 45734 نفر
كل مطالب : 769 عدد
کل نظرات : 0عدد
آخرین بروز رسانی : سه شنبه 1 اسفند 1396